یادم میآید از مرخصی بیست روزه سفر حج که برگشتم سر کار، همکارم گفت: «حتماً این مدت برایت اتفاقهای زیادی افتادهاست. در نظرت مدت زمانی طولانی از محیط کار دور بودهای و شاید پیش خودت فکر کردهای کارهای زیادی انجام شده و تغییرات زیادی کردهاست. اما اینجا همانطور است که بود، هیچ فرقی نکرده. راستش را بخواهی برای ما اینطور گذشت که تو دو سه روز رفتی مرخصی و برگشتی. همین.»
بعد از چند ماه از آن کار بیرون آمدم. سه سال بعدش (همین تازگیها) هوس کردم دوباره سری به همکاران و دوستانم بزنم. وقتی رفتم، دیدم غیر از دو سه نفری که جدید استخدام کردهبودند، بخش هیچ فرقی نکردهاست. همکاران همان بودند و کارها همان. حتی جای نشستنشان، تکه کلامها، نوع حرف زدن و فکر کردنشان هیچ تغییری نکرده بود. انگار اصلا هیچ از رفتنم نگذشته بود و تا دیروزش سر همان کار بودم. طوری که میتوانستم از همان لحظه مشغول شوم و کاری دست گیرم. نه واقعه خاصی اتفاق افتادهبود و نه خبری از دست دادهبودم. زمان برای من گذشته بود، اما برای آنها نه. چون من سری به اطراف زده بودم، اما آنها همانجا ماندهبودند.
خواستم بگویم، اگر کسی همین حالا از محیط گوگل ریدر برود و سه سال بعد بیاید، میبیند هنوز هم بچهها مینویسند: «من آدم فلان کار نیستم، ... من آدم فلان هستم، ... ما نسل فلان هستیم، ... ما اصولاً آدمهای اینجوریای هستیم، ... اگر یک روز آدم بوسههایت رفت بگذار برود، ... تنهایی من، حجم بغض اندوه توست، ... دیشب نه باران آمد نه تو، ... یک روز باید از فلانجور آدمها بنویسم، ... غرورم در عصر دلگیر جمعه نگاهت شکست، ...» یا انبوهی از نوستالژیها و بازیهای کلامی و جملهها و موضوعات عجیب و غریب صرفاً برای خوشایند دیگران. غرق در همینهای زندگی.
آنکه رفته، نه تنها چیزی از دست نداده، که زندگی کرده است.
پینوشت: سهم بزرگی از زندگی ِ یکبارۀ ما مرهون محیط و شرایطی است که ساختناش به دست خودمان است.
او حرف میزند و مغز من طبق الگوی ذهنیای که از این شخص ساختهاست فرمان میدهد که تا حرفش تمام شد نقدش کنم، قضاوت کنم، راهنماییاش کنم، تئوری ناموثقی از ملغمهای که تازگیها جایی خواندهام یا شنیدهام برایش بازگو کنم. کاری ندارم چه گفته، فقط انگار منتظرم او حرفی بزند و من ببرمش در فلان جای ذهنیتم قرارش دهم و هزار تا برچسب رویش بچسبانم.
الگوهای ذهنی ِناخودآگاه بنا به چند مشاهده -درست یا غلط- ساخته میشوند و بعد از آن بدون فراخوانی آگاهانه صاحبانشان بازخوانی میشوند. این باعث میشود که حقایق، نکات، ایدهها، تلنگرها، جذابیتها و از همه مهمتر جان کلام سخنان طرف مقابل از دست بروند. ادامه این امر، منجر به ایجاد سپرهای نامرئی خواهد شد که نفوذ هر حرفی از فرد مذبور را، بیتوجه به محتوای کلامش، غیر ممکن میسازد و مغز به دنبال یافتن توجیه و استدلال میگردد.
الگوهای اشتباه، نشأت گرفته از نمونههای عینی ناقص و در شرایط خاص است که اغلب با فراموشی شرایط وقوع، برداشت اشتباه و همچنین فراموشی رفتارها و عکسالعملهای خود شخص در برابر فرد مذبور شکل میگیرد و در نهایت با تشدید اثرات هالو به کل شخصیت فرد تعمیم داده میشود.
از نتایج سوء آن در مراحل پیشرفتهتر میتوان به صدمه دیدن شخص، از دست دادن موقعیتها، بدبینی نسبت به شرایط مشابه، کمرنگ شدن ارتباطات بدون دلایل قابل استناد و درگیریهای ذهنی فرد اشاره کرد.
در هم شکستن ساختارهای ایجاد شده، کاری آنی نیست که در اینجا نیز قصد تشریح آن را ندارم.
مشکل از آنجا شروع میشود که بخواهی خودت را برای کسی اثبات کنی.
بهت میگوید: «خیلی وقت نشناسی» و تو در جواب در میآیی که: «اتفاقا آدم منظمی هستم و روی وقت خیلی هم حساسام. حتی صبح که با دوستم قرار داشتم یک ربع زودتر ... اصلا معمولا سر قرارهایم ... » و سلسلهای از توضیحات و استدلالات. هر چه بیشتر میگویی، بیشتر دور میشوی. تلاشی مذبوحانه برای نشان دادن آنچه هست، آنچه هستی.
میخواهی خوش قولیات را، صبور بودنات را، فراموشی گذشتهها را، صداقتات را، حسن نیتات را، شوق دیدن و دل تنگیات را، امیدواریات را همان جا اثبات کنی. دلیل میآوری، نمونه مثال میزنی، یادآوری میکنی،
اما
بیراهه میروی.
آنجا باید سکوت کرد. جملهای ساده در خور آن لحظه گفت و گذشت.
بگذار مرور زمان همه اینها را بگوید، صریحتر و صادقانهتر. زمان، کارش را خوب بلد است. و آنچه را گذشت زمان میآموزد، هیچ قلم و کتاب و جملهای نخواهد آموخت.
اواخر میانسالیام، برای خودم یک کتابفروشی دست و پا میکنم توی یکی از خیابانهای فرعی که شیب زیادی دارد. تا دیروقت ِ بعد از غروب آفتاب تویش مینشینم تا یکی یکی چراغهای دو سه مغازه روبرویی خاموش شود و آدمهایشان از دور، دستی برای خداحافظی بالا ببرند و با سرهای فرو روفته در پالتو و دست در جیب و روزنامه تا شدهای زیر بغل بروند.
آرزو دارم بنشینم پشت میز و برای خودم کتاب بخوانم، مجموعه شعر یک شاعر گمنام که سالهاست هیچکس سراغاش را نگرفته و کاغذهای کاهیاش زردتر شدهاند را کنار دستم بگذارم، هر از گاهی برای خودم چایی بریزم و اگر دخترکی کمسال، یا پسری دانشجو وارد شود، یعنی کلاً از آن دست آدمهایی که هنوز موهایشان جوگندمی نشدهاند بیایند تو، بگویم: گم شو برو بیرون.



