خبری از موجهای سهمگین نیست. دریا آرام است. گاهی تا زیر پایمان میآید و برمیگردد. صدای آب در گوشمان میپیچد. بازیگوش شدهای، فاتحانه به سمت دریا میروی، شکلک درمیآوری که یعنی عین خیالت نیست، که یعنی اصلاً منتظر نیستی غافلگیر شوی، که یعنی انگار نه انگار. برای خودت قدم میزنی. برمیگردی نگاهم میکنی و چشمک میزنی. نگاهت پر از صفای کودکیست. ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
خندهام میگیرد. الکی چشم غره میروم که یعنی بیشتر نرو، که یعنی اینقدر شیطنت نکن، که یعنی میآیم میگیرمتها.
آب مکثی میکند و میآید به طرف ساحل. برمیگردی، میدوی و هر چند لحظه یک بار پشت سرت را نگاه میکنی. تعقیب و گریز جانانهایست. چنان تند میدوی که آب نتواند مچ پایت را بگیرد. تمام راه را شادمانه با صدایی بین جیغ و خنده فریاد میزنی. و میرسی و میپری توی بغلم. سرت را در انحنای گردنم میفشاری. گیسوانت بوی جان میدهد ...
کبریتهایم نم کشیدهاند. تا میروم از ماشین آتش بیاورم، تو هم ترانهای بخوان، با صدای بلند که بشنوم. آتش که روشن شود، وقت خاطره است؛ خاطرههایت از گلهای شمعدانی، از شباهتت به باران به اردیبهشت، از عابرانی که رنگ سیب را نمیدانند، از کوچههای دیروز، از غزلهایی که سرودهای، از بازی هفتسنگ، از آن مسافرخانه لندن که دیوارهایش بوی نم میداد، از نخستین لرزش صدایم، از من و تو در جادهها، از آن لحظهای که شاخه طلایی گندمی را در باد رها کردم و چون آهویی دوید و دور شد، از جنگل، کویر، دریا، کوه، از هاشور آبیرنگ آسمان، از ملودی خسته پیانو، از نغمه سهتار، از کاهی ِ مدرسه، از تبسم آشنایی، از پیچک روحم به دور قلبت، از...
خاطرات را به حال خودشان بگذار،
بنشین کنارم،
برایم کمی ناز کن.
بگذار چشمانت را ببینم، آنوقت عاشقت خواهم شد.


