<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلبه دنج</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/</link>
<description>بی مخاطبی‌هايم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Oct 2009 19:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عکس پروسسور</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;- اینجا &lt;A href=&quot;http://photofunia.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;[Link]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; سایت بسیار جذابی‌ست. عکس می‌دهید، فرتی تبدیل می‌کند به چیزی که فکرش را نمی‌کنید. عکس‌تان را می‌اندازد داخل مجله، روی روزنامه، دیوار خیابان‌های سنپترزبورگ، نمایشگاه نقاشان جوان، سکه، پوستر ایستگاه اتوبوسی در شهر آمستردام، خالکوبی روی بدن، پازل، دیوار اتاق کاخ کرملین و کلاً هرجایی که عشقتان بکشد. یکهو مشهور می‌شوید! خودتان را گم نکنید، کمافی‌السابق همانی هستید که بودید. سعی کنید بر نفس‌تان مسلط باشید و مثل من خودشیفته نشوید.&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/me.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;[.]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; به سرعت ابرهای بالای سرتان را فوت کنید و به زندگی عادی و &lt;STRIKE&gt;مزخرف&lt;/STRIKE&gt; زیبای‌تان برگردید.&lt;BR&gt;من از وقتی خودم را در هیبت آرنولد یا در چهره مونالیزا دیده‌ام، خواب و خوراک ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نزدیک غروب از خارج تهران داشتم با حامد برمی‌گشتم. مسیر را خوب بلد نبودیم و چند جایی را هم اشتباه رفتم. به ترافیک خوردیم. دو ساعت و نیم توی ماشین از هر دری صحبت کردیم. از کار، وضع اقتصادی، سیاست کثیف، زندگی، از دوران دانشجویی‌مان. حامد جزو آن دسته آدم‌هایی‌ست که می‌شود باهاش راحت حرف زد. حرف‌هایی که با کمتر کسی مطرح می‌شود. از خاطرات‌مان گفتیم، از دلبستگی‌ها، عشق‌های فراموش شده، علاقه‌های بچگانه و خام. &lt;BR&gt;تاریکی هوا و باد بی‌رحم پاییز قفل‌ها را شکسته بود. دیگر ارزش‌مان به اندازه حرف‌هایی که برای نگفتن داریم نبود. می‌گفتیم. سکوت می‌کردیم. خیره می‌شدیم به روشنایی انبوه ماشین‌های روبروی‌مان. خاطراتمان را با فعل گذشته تعریف می‌کردیم. هرچه بود تمام شده بود.&lt;BR&gt;حواس‌مان به هم بود نگذاریم آخر قصه‌هامان برسد، یکی دو جمله مانده رشته کلام را از هم می‌گرفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- من نمی‌رسم کامنت بگذارم دلیل نمی‌شود که نخوانم. تَه تَه و دانه به دانه همه‌تان را می‌خوانم. و تازه وقتی ذوق زده می‌شوم که بیایم ببینم هی کامنت گذاشته اید. راه و بی‌راه.&lt;BR&gt;سلام عرض کردم، ارادت دارم. حواس‌تان همین‌جا باشد، آهای برگردید این‌ور. ما یک سلام علیکی با آن رهگذر پشت سر کردیم دلیل نمی‌شود شیرجه بروید توی پنجره که! حالا هر که بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;قایقی خواهم ساخت&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/boat.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=331</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-330.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار پاییز را از خودم کم کنم، ببینم ته‌ش چیزی هم می‌ماند؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/leaf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=330</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-330.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کویر مرنجاب</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-329.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بگذارید آب و تاب بدهم و پیاز داغش را زیاد کنم. بگذارید مبالغه آمیز تعریف کنم. نه اصلا ولش کنید، معمولی آن طور که بود می‌گویم: محشر بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه پیش با دوستان&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.chilick.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;پایگاه عکاسی چیلیک &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;رفتیم &lt;A href=&quot;http://www.chilick.com/index.php?page=travel/form_register.php&amp;lang_id=fa&amp;travel_id=12&amp;type=old&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;تور یک روزه کویر مرنجاب&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;. اولین سفر من با این گروه بود که جمع بسیار باصفایی دارند، همه‌شان همدل و همراه و خوش سفر، مثل یک خانواده بزرگ و پرجمعیت. قسمت عکاسی و گشت و گذار و صحبت‌های فنی و نور و زاویه و سرعت شاتر و لنزهای خفن، یک طرف؛ همبستگی و شور و شادی و هیجان و اشک‌ها و لبخند‌ها و سر به سر گذاشتن‌ها و بازی‌ها هم طرف دیگر. بی‌تعارف بگویم که بیست و چهار ساعتی که بدون خواب و استراحت باهم گذراندیم، کمتر کسی احساس خستگی کرد.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;یاد اردوهای دانشجویی‌مان افتادم که چقدر خوش می‌گذشت و آن موقع‌ها که حس و حالی بود چند نفر از بچه‌ها ترتیب سفر شیراز و تبریز و مشهد و تنگه واشی و ... را می‌دادیم و بچه‌ها را می‌بردیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برگزار کنندگان تور، که خودشان عکاسان حرفه‌ای و به اصطلاح این‌کاره بودند، بسیار گرم و صمیمی و بیش از سایرین در فراهم کردن جو سالم دوستی و شادی بین بچه‌ها نقش داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت پانزده دقیقه شب حدود سی نفر با یک اتوبوس راه افتادیم. خوراکی خوردن انواع تنقلات صدا دار از جمله چیپس و پفک و هر اغذیه چلق چولوق دار دیگر، از همان دقایق اولیه شروع شد تا معلوم شود این‌جا جای خواب و این مسخره‌بازی‌ها نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کمی قبل از اذان صبح در امام زاده هلال ابن علی (ع) واقع در آران و بیدگل بعد از کاشان توقف کردیم. بعد از نماز صبح، مرحله معرفی بچه‌ها و آشنایی ِ باهم و فال حافظ بود. اما مهمترین جاهایی که برای عکاسی پیاده شدیم، طلوع آفتاب و کویر و کاروانسرا و دریاچه نمک بودند. دوربین به دست‌ها پخش و پلا و در ژست مختلف به دنبال یافتن بهترین لحظات ثبت عکس بودند. بعضی وقت‌ها خودشان سوژه عکسی دیگر می‌شدند. همین عکس‌های به اصطلاح پشت صحنه هم جزو کارهای جذاب و به یادماندنی‌است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کیلومترها بعد از کاروانسرا با گذر از جاده‌ای خاکی، به قسمت اصلی کویری (کویر مرنجاب) رسیدیم. شترهای بیابان گرد هم در راه زیاد دیدیم. ساعت ده صبح گروه متفرق شدند در دل کویر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 296px&quot; height=296 alt=&quot;چون می روی، بی من مرو&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir1.jpg&quot; width=400 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;رمل‌های روان؛ منحنی‌های نرم و پیوسته‌ای از تپه‌ها و کوه‌ها؛ دشت‌هایی با ملایمت سکوت؛ هُرم گرمای آفتاب؛ پاهایی خسته از کشیده شدن و تصویر تقلایی برای نجات؛ رهایی از دشت‌های گسترده بی‌کسی؛ فریادی رو به آسمان؛ ترسی ناخواسته از گم شدن، از فرو رفتن در شن‌های جاری؛ لبخند رضایت از دستگیری از نوشیدن جرعه‌ای آب؛ از رقص بی‌محابای تکه‌های لباس با تکان اندک باد؛ &lt;BR&gt;از لب‌های خشکیده؛ صورت سوخته؛ چشم‌های نگران؛ چهره آشفته ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 448px; HEIGHT: 303px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir2.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;همین که گام به کویر می‌گذاری، احساس می‌کنی باید یاوری داشته باشی، باید خودت یاوری باشی برای کسی، عزیزی، همراهی همسفری، پا به پا آمده‌ای و گرنه در این تنهایی ِ برهوت، پا نای رفتن ندارد. دوست داری نوک انگشتان مرطوب‌ات را بر لب‌های خشک‌اش بکشی، جمله‌ای گویی، حرفی بزنی، شعری زمزمه کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا تجلی وسعت سرکشی‌ست. نمای مقاومت و ایستادگی. جایی که کلام از احساس عریان می‌شود و بی‌رحمی و سرکشی‌اش عیان. کویر، بیابان، دشت‌های بی‌آب و علف، محلی که آنقدر جانفرسا و زمخت است که دیگر از ناز و کرشمه و طنازی و دلربایی و گوشه‌ای و خلوتی و دل دادن و گرفتن و غزل و بوسه و این‌ها خبری نیست.&lt;BR&gt;خبری نیست؟ البته که هست.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست&lt;BR&gt;عشـــق گـویــد راه هـســت و رفـتـه ام مــن بـارهــا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 303px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir3.jpg&quot; width=462 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 442px; HEIGHT: 316px&quot; height=375 alt=&quot;راه، به سمت نور&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir4.jpg&quot; width=444 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدش برگشتیم سمت اتوبوس و به طرف کاروانسرا راه افتادیم. زیاد تعریفی نداشت. می‌شود گفت به ویرانه‌ای متروک می‌ماند و بیشتر برای یک استراحت و آبی به سر و صورت زدن خوب بود. سپس به سمت دریاچه نمک رفتیم و بعد هم عزم کاشان و همان امام زاده برای صرف نماز و ناهار ظهر (البته عصر!)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 444px; HEIGHT: 312px&quot; height=375 alt=کاروانسرا hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir5.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 316px&quot; height=375 alt=&quot;دریاچه نمک&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir6.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در همین مسیر به سمت کاشان، یکی از قسمت‌های اصلی سفر یعنی بازی پر سر و صدای پانتومیم با کلی شلوغ کاری و انفجار صدا و همهمه و کـَل کـَل، بین حدود بیست و پنج شش نفر برگزار شد. اوضاعی بود! فکرش را بکنید آدم بخواهد پانتومیم «دانشگاه آزاد واحد مرند»، «زیره»،«پوشک عوض کردن»،  «مقرنس» و «صفی علی شاه» را اجرا کند! با همهمه گروه مقابل که برای منحرف کردن و از راه به در کردن کلمات به هر وسیله‌ای متمسک می‌شود و آخر سر هم جنگ و دعوا که این یعنی چه، قبول نیست، فلان است و بهمان است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از آخرین توقف‌مان در امام‌زاده هلال، سه نفر از دوستان هر کدام به دلیلی (ازدواج، تولد، شرط بندی؟) برای همه بستنی خریدند. به سمت تهران راه افتادیم و باز هم در ماشین، این بار در گروه‌های کوچکتر به بحث و بازی و حدس زدن سن آقای ر. و غیره گذشت. در آخر هم به رسم همه سفرهای پیشین ِ چیلیک، &lt;STRONG&gt;ترین&lt;/STRONG&gt; ها (به انتخاب بچه‌ها) معرفی شدند و جایزه گرفتند.(خوش‌خنده‌ترین، خوش سفرترین، بانمک‌ترین، پرخورترین، خوش‌خواب‌ترین، تنبل ترین، عکاس‌ترین، خلاق‌ترین) به نظرم محمد ق. حتما باید جایزه بانمک‌ترن را می‌گرفت که نشد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از نکات خوب سفر، حضور آقای نادر رضوانی (عکاس خبره و معروف) در جمع ما بود. همچنین دو عکاس خبری هم از خبرگزاری‌های فارس (!) و مهر حضور داشتند. خود آقای چیلیک هم که حرف ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مجموع، سفر به یادماندنی و خاطره‌انگیزی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لینک‌های مرتبط:&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.chilick.com/index.php?page=travel/list_tour.php&amp;lang_id=fa&amp;type=old&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt;[تورهای چیلیک]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt;  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;                     &lt;A href=&quot;http://fourstar.ir/1388/07/24/desert&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;[چهار ستاره مانده به صبح]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 01:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=329</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-329.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارت گرافیست</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-328.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از فجایع بشری، سوختن کارت گرافیک است. به صورت خیلی سیستماتیک کامپیوتر را چند روزی به هپروت می‌فرستد. در این مواقع کِـیس، میز، صندلی، لبه جدول خیابان و نیمکت پارک، کارایی واحدی را ایفا می‌کنند.&lt;BR&gt;به مغازه‌دار می‌گویم «یه دونه از این‌ها می‌خواهم.» و نشانش می‌دهم. منظورم کارت گرافیک است. مشکل کارت گرافیکی قدیمی و غیر کامپتیبل همین است دیگر، هیچ‌جا پیدا نمی‌شود. همانطور که پیچ‌گوشتی‌اش توی مادربرد یک بیچاره دیگر است در می‌آید که: «از اون‌ها نداریم. سالم‌اش را داریم.» (او هم منظورش کارت گرافیکی است.) به این تیکه بی‌مزه‌اش می‌خندم که سرکیف شود و احساس کند آدم بذله گویی است و عجب شوخ است لامصب! احتمالا شب که به خانه می‌رود اندر باب اجتماعی بودن و خوش مشرب بودن خودش، بالای منبر می‌رود و چه تئوری‌ها و دیدگاه‌های روانشناسی در فواید روحیه شوخ داشتن و لبخند به روی لب‌های مردم چپاندن که برای زن و بچه‌هایش نمی‌گوید.&lt;BR&gt;کارت گرافیکی دست دوم سالمی را جلویم امتحان می‌کند. می‌گویم مثل اینکه دور فن‌اش پایین است. بازهم از آن تیکه‌های تو دل‌برو می‌اندازد: می‌خواید کولر روش نصب کنم؟&lt;BR&gt;همان را می‌خرم. دم در برمی‌گردم و بهش می‌گویم: آی شیلوخ!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=328</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-328.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من می‌خوام ناز تو رو بوس بکنم!</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;۱/&lt;/STRONG&gt; جایتان خالی ریش مفصلی گذاشته‌بودم و نور معنویت به صورت قلمبه‌ای در ظاهرم نمایان شده بود. همچنین مایلم خدمتتان عرض کنم که بسیار خوش به حالتان شده است که در خیابانی جایی مرا در چنان وضعیت آکنده ندیده‌اید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲/&lt;/STRONG&gt; اول، آخرش را بگویم: حذف شدیم + یک ساعت روده درازی به درد نخور و کار از کار گذشته!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با سه برد از سه بازی، با اقتدار به عنوان تیم اول گروه، صعود کردیم. در مرحله حذفی، تیم مقابل تا دقیقه آخر بازی ۲-۰ عقب بود. در یک دقیقه دو گل خوردیم! پشت سر هم و هر دو روی اشتباه بی‌چون و چرای کاپیتان‌مان. همه شوک زدیم! این یک دقیقه که می‌گویم، واقعاً یک دقیقه است‌ها. به محض دریافت گل دوم، داور سوت پایان را زد. تیم مقابل هم باورش نمی‌شد که نتیجه بازی کاملاً باخته را در یک لحظه عوض کند.  لازم که نیست روحیه دو تیم را در پنالتی‌ها باهم مقایسه کنم، هان؟&lt;BR&gt;تا سه چهار روز بهت‌زده بودیم و باور نمی‌کردیم. در یک دقیقه همۀ امید و آرزوهای‌مان از دست رفت. حریف دور بعدی هم شدیداً از حذف ما خوشحال شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳/&lt;/STRONG&gt; من عاشق آدم‌هایی هستم که روی گردن‌شان چین دارند و این خط ِ چین، یک خط افقی سرتاسری است. دقت کنید که این سرتاسری بودن خط خیلی مهم است! به طور مشعشعی دلدادۀ خط گردن‌شان می­شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴/&lt;/STRONG&gt; یه چیزی گم کردم انگار، توی این روزای تکرار ... &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666 size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/audio/ye_chizi.mp3&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699 size=1&gt;[Link for Download]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; تازگی‌ها زیاد گوش می‌کنم. مخصوصاً وقتی توی اتوبان می‌رانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵/&lt;/STRONG&gt; برادر و خواهر فلسطینی، سال‌ها ما در حمایت از شما علیه رژیم غاصب، جنایتکار و کثیف‌تان به خیابان آمدیم. حالا زمانه برگشته‌است و فکر کنم نوبت شماست، که این بار شما در حمایت از ما برای همه اینهایی که گفته شد فریاد سر دهید. روز قدث به پا خیزید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶/&lt;/STRONG&gt; به تناسخ که اعتقاد دارید ان‌شاءالله؟ خوب الحمدالله. اگر می‌خواهید بدانید زندگی قبلی‌تان در کجا به دنیا آمده بودید، چه کاره بودید، اصلا چه سالی بود و چه روحیاتی داشتید، به این آدرس بروید و روز تولد زندگی ِدر حال حاضرتان را وارد کنید: &lt;A href=&quot;http://www.thebigview.com/pastlife&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990033 size=1&gt;[Link]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;    کلاً جالب بود، با چند نفر از همکاران به قراین جالبی رسیدیم و تعجب کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/walk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=327</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمین صاف است</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;I- آخرین یکشنبه هر ماه&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;، شب شعر طنز&lt;FONT color=#333366&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.daftaretanz.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#3366cc&gt;&lt;STRONG&gt;«حلقه رندان»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#3366cc&gt; &lt;/FONT&gt;در حوزه هنری برگزار می‌شود.  دو سالی می‌شود که مشتری‌ دائم‌اش شده‌ام. یعنی‌ها گاهی آدم توی این جلسات از ته دل می‌خندد. آن‌هایی که رفته‌اند و دیده‌اند که فبها و صد البته خودشان بهتر می‌دانند آنجا چه خبر است و از افطار شب هم واجب‌تر است، آن‌هایی که نرفته‌اند هم دو هفتم عمرشان برفناست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;II- یک قسمت‌هایی از این پست، سرکوفت است! از الان گفته باشم. البته هنوز نمی‌دانم با گفتن این، چیزی ازم ساقط می‌شود یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;III- اصلاً چرا کتاب «احتمالا گم شده‌ام»&lt;SUP&gt;۲&lt;/SUP&gt; را نخوانده‌اید؟ مگر یک کتاب لاغر ۱۴۰ صفحه‌ای چقدر وقت می‌گیرد؟     کتاب، روایت زنی‌ست که دوگانگی و کشمکش‌های درونی‌اش مدام او را در خاطرات گذشته و حال و روزمره‌اش فرو می‌برد. خود ِ درون، دوست بسیار شبیه‌اش در سال‌های جوانی، بچه‌اش، مردهای زندگی و ... دستمایه نوشتن این داستان شده‌اند. ابهام زیرکانه داستان که وجود گندم (دوست زن) است تا آخر قصه همراه خواننده است و تعلیق خوشایندی‌ست. خواننده احساس همذات پنداری می‌کند. بیش از این توضیح نمی‌دهم. نخوانید ضرر کرده‌اید. هفته پیش در جلسه نقد و بررسی‌ کتاب شرکت کردم.&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6666ff size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khabgard.com/statics.asp?id=1310040146&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3333 size=1&gt;[Link]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; بعد از اتمام جلسه، ده دقیقه‌ای با خانم سالار درباره کتابش صحبت کردم. یک شخصیت آرام و جا افتاده و متفکری دارد و تعجب‌ام برطرف شد از این که چطور چنین رمان کوتاه و پخته‌ای می‌تواند اولین اثر نویسنده‌اش باشد.&lt;BR&gt;حضور سروش صحت، بهاره رهنما و فلامک جنیدی هم در این جمع کوچک، جالب توجه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;IIII- دو سه سال پیش، چند ماهی با دو تا دانشجوی دکترا (که دانشجویان استاد راهنمایم بودند) به خاطر پروژه‌شان باهم همکاری کردیم. این‌ها بعد از کش و قوس زیاد و بن‌بست‌های تزشان، دوباره آبان ماه گذشته آمدند و قسمت برنامه‌نویسی پروژه را به من سپردند. چند جلسه رفت و آمد و صحبت مشترک با استاد و غیره تا اینکه مسأله و مشکلات اولیه‌اش مشخص شدند و کار شروع شد. یک لپ‌تاپ خفن هم از طرف دانشگاه خریدند که در زمان اجرای پروژه موقتاً در اختیارم باشد. تجربه خوبی شد، کدنویسی را با MATLAB انجام دادم. هر چند هفته یک بار ملاقاتی باهم داشتیم و علاوه بر گرفتن اطلاعات لازم مشکلات موجود را هم مطرح می‌کردم تا از نظر علمی توجیه یا راه حلی برایش پیدا کنیم. حالا قصه این‌که، هفته پیش بالاخره برنامه را در حد قابل قبولی تمام کردم و به‌شان تحویل دادم. آن هم فقط به خاطر اینکه شهریور می‌خواهند دفاع کنند، و گرنه کمافی‌السابق خوش‌خوشان انجام می‌دادم و به اصطلاح لفتش می‌دادم چون الان لپ‌تاپ را هم تحویل داده‌ام :((((&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt; - تیتر مطالبی را که در گوگل ریدرم به اشتراک می‌گذارم&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.google.com/reader/shared/cozy.cottage.blogfa&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff size=1&gt;[+]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; در کنار وبلاگم هم آورده‌ام. در باب فضای گوگل ریدر بیشتر خواهم نوشت. ولی همین را بگویم که مضراتش از فوایدش بیشتر است و کلا برای من یکی خوب نیست و به زودی - به جز سر زدن های تفننی گاه به گاه - ترکش می‌کنم. فقط چند نفر انگشت‌شمار هستند که خوب شر (Share) می‌کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;I &lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt;- این روزهای رمضان عجب طولانی‌ست!&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/4b646f5b8c2846ad&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;[&lt;/FONT&gt; :)) &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;II &lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt;-  زودتر خواهم نوشت.  در ضمن از اخبار فوتبال هم خواهم گفت. امروز بازی آخرمان در گروه است. فعلا به عنوان تیم اول صعودمان قطعی شده و این بازی تشریفاتی است. هفته پیش خبر رسید که جوایز خفنی در نظر گرفته‌اند و یکی از تیم‌های گندة الجثه اعلام کرد اگر در داخل زمین نتیجه نگیریم، نتایج بازی را در خارج از زمین معلوم می‌کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;III &lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt; - در این پست چیزی از رژیم غاصـب و فاسد ننوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;IIII &lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt; -  به توصیه یک دوست تئاتر «آدم آدم است» را دیدم. &lt;A href=&quot;http://mousavi.akkasee.com/14874&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336600 size=1&gt;[Link]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; جالب بود. می‌ارزید آدم یک بار ببیندش. موضوعش طوری بود که راحت می‌شد فضای کنونی جامعه را هم در آن دید. اجرایش تمام شده، اگر نمایش خوب دیگری در حال اجرا بود، خبر می‌دهم. &lt;BR&gt;یک نمایش بسیار خنده‌دار به نام «ویولون‌هایتان را کوک کنید» هم فکر می‌کردم تمام شده و از دست داده‌ام که الان گوگل کردم و فهمیدم تا آخر شهریور ادامه دارد. &lt;A href=&quot;http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-238/8805123815135259.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;[ویولون‌هایتان ...]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt; &lt;STRIKE&gt;IIII&lt;/STRIKE&gt; - چهل و شش عکس با موضوع کتاب و کتاب‌خانه:&lt;FONT color=#663300&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/BookOriented&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;&lt;STRONG&gt;[book oriented pix]&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 458px; HEIGHT: 302px&quot; alt=&quot;دز خاصی ندارد. از هر کدام یکی. هر وقت تصمیم گرفتید. &quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/ghors.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- یکشنبه بودن‌اش یکشنبه است، اما باید خبر گرفت. چون مثلاً این ماه به دلیل تلاقی‌اش با شب‌های احیا، احتمالا یک هفته زودتر برگزار شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-  نویسنده: سارا سالار؛ نشر چشمه؛ قیمت ۲۶۰۰ تومان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 07:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=326</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فوچبال</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حدود یک سال و نیم است که یک شب در هفته با تمام بچه‌های بخش می‌رویم فوتبال، مرتب و پیوسته، از رییس و معاون گرفته تا بنده &lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;.  واقعاً می‌چسبد. اینکه یک بار در هفته با همه همکاران تمام انرژی‌مان را تخلیه می‌کنیم و بازی می‌کنیم و می‌خندیم و فردایش سر ناهار به تیکه انداختن‌ها می‌گذرد و متلک‌ها و تو چرا اونجوری بازی کردی، فلانی خوب بازی کرد، آن یکی دو تا لایی خورد و فلانی عجب گلی زد، لذت خاصی دارد. توی زمین هم رییس و کارمند نداریم&lt;SUP&gt;۲&lt;/SUP&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;القصه،&lt;BR&gt;یک ماه پیش از طرف یکی از شرکت‌های اقماری‌مان مسابقات فوتبال داخل سالن راه‌اندازی شد و از همه شرکت‌های هم‌صنف خواستند تیم بدهند، که صد البته به مذاق ما خوش آمد و بعد از چانه‌زنی‌های فراوان از بین بچه‌های بخش یک ترکیب قوی برای مسابقات انتخاب کردیم. راستش اول فکرش را نمی‌کردیم که مسابقات انقدر جدی باشد. سالن سرپوشیده معروف، داوران رسمی، لباس‌های یک‌رنگ تیم‌ها، خبرنامه و گزارش و عکس و مصاحبه و حواشی مسابقات و همین‌طور حضور تیم‌ها با هزینه‌های بالا و داشتن اسپانسر و مربی بدنساز و آنالیزور از طرف برخی تیم‌ها، کلی هیجان و سطح مسابقات را بالا برد. ما هم تو مایه‌های «بچه‌های آسمان» بودیم. تیم‌ها قدَر و ما فقط با حداقل امکانات بازی&lt;SUP&gt;۳&lt;/SUP&gt;.  شانزده تیم شرکت کننده در چهار گروه بازی‌هایشان را شروع کردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بازی اول کمی جو و استرس و احتیاط داشتیم. سه نفر از بهترین بازیکنان‌مان در حد ۴۰٪ بازی‌شان ظاهر شدند. تیم مقابل یک تیم تقریباً قوی محسوب می‌شد که از امیدهای صعود از گروه‌مان است. با این حال موفق شدیم این تیم راسه بر صفر شکست دهیم. گل اول و سوم روی حرکت تیمی و تاکتیکی به ثمر رسید. گل دوم را با دریبل سه بازیکن حریف و سپس جا گذاشتن دروازه‌بان به تور دروازه چسباندم. وقتی دروازه بان جا ماند، مثل مارک بوسنیچ در بازی ایران استرالیا روی زمین نشست و توپ را نگاه کرد. اعتراف می‌کنم که خیلی اعتماد به نفسم را بالا برد. این گل را مدیون کاپیتان تیم بودم که بین نیمه گفت: تا اینجا تاکتیک را خوب پیاده کردیم. بچه‌ها هر کدام از ما به تنهایی از تک‌تک بازیکنان حریف سرتر است، ما بیش از یک سال است باهم بازی می‌کنیم و مَچ شده‌ایم حالا همه‌تان از جو مسابقه بیرون بیایید و راحت بازی خودتان را بکنید.    این شد که در دقیقه دوم نیمه دوم گل جذابی زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز، بازی دوم‌مان بود. حریف، بازی قبلی ما را دیده‌بود و بازی را شدیداً دفاعی شروع کرد. دو موقعیت صد در صد گل را در نیمه اول به فنا دادم. امروز روزم نبود. نیمه دوم هم یک موقعیت دیگر را خراب کردم و چند دقیقه بعدش توپی که بعد از دریبل یک بازیکن محکم شوت کردم به زیر تیر افقی دروازه خورد و بعد از برخورد با خط دروازه، توپ برگشت و گل نشد. هفت هشت موقعیت دیگر را هم جمعاً بچه‌های دیگر از دست دادند. همه کار توی زمین می‌کردیم و فقط ضربات آخرمان وارد دروازه نمی‌شد. حریف کاملاً بسته بازی می‌کرد. تا اینکه در دقایق آخر نیمه دوم کاپیتان‌مان از زمین خودمان و از کنار خط طولی حرکتی را شروع کرد و تمام بازیکنان حریف را با یه پا دو پا جا گذاشت و پاس نفوذی‌اش را فورواردمان یه ضرب به تور دروازه چسباند. همگی یک نفس راحت کشیدیم. بازی با همان نتیجه یک بر صفر تمام شد. خوب شد مساوی نکردیم. واقعا حق‌مان نبود. انصافا بخواهم بگویم می‌توانستیم شش هفت گل مسلم بزنیم که سهم من در خراب کردن موقعیت‌ها از همه بیشتر بود. بالاخره یک روز هم بازی من نمی‌گیرد دیگر، چه کار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازی بعدمان در ماه رمضان است. اکثر بچه‌های ما روزه می‌گیرند و شرایط کمی سخت‌تر از بازی‌های قبل‌مان است.&lt;BR&gt;امید داریم تا فینال یک‌سره برویم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;BR&gt;۱- به نوعی تواضع خودم را در لفافه به شما خوانندگانِ جان عرضه کردم.&lt;BR&gt;۲- البته یک بار رییس‌مان مستحق کارت زرد بود که چون حقوق‌ام وابستگی مستقیمی به او دارد، از خیرش گذشتم. یک کارت که ارزش شما را ندارد ای شفتالو.&lt;BR&gt;۳- راستش را بخواهید اولش می‌خواستیم لباس تیم‌مان را یک‌دست کنیم: پیژامه کـُردی توی جوراب و با زیرپوش‌های رکابی. بعداً منصرف شدیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 16:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=325</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من طلوع خورشید را خواهم دید</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 271px; HEIGHT: 442px&quot; height=203 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/Sabz.jpg&quot; width=38 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبز دیگر یک نام نیست، نماد است، هویت است، شرافت است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرده اشک نگذاشت چهره دوست داشتنی ابطـ.ـحی را بی‌&lt;STRONG&gt;موج&lt;/STRONG&gt; ببینم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرتبط:&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308857&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;Link 3&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;  &lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;،   &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://roseola.blogfa.com/post-634.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#6633cc size=1&gt;&lt;STRONG&gt;Link 2&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  ،  &lt;A href=&quot;http://bahar-narenj.blogspot.com/2009/08/blog-post_4475.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336666 size=1&gt;Link 1&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=324</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از زاویۀ دکتر</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;خدایا به جوانان ما آنقدر خوشحالی بده که دیگر سراغ وبلاگ نویسی نیایند،&lt;BR&gt;و به وبلاگ‌نویسان ما جوانی،&lt;BR&gt;و به دولت‌مردان ما شرافت،&lt;BR&gt;و به شریفان ما دولت،&lt;BR&gt;عطا بفرما. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 05:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=323</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزن بریم به سرعت برق و باد</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین بار که کسی گوشی موبایل می‌خرد، ذوق کشف ناشناخته‌ها و منوها و قابلیت‌ها و سرکشی به تمام آپشن‌ها و ستینگ‌هایش، یکی دو روزی آدم را به خودش مشغول می‌کند. گرچه قبلاً گوشی دیگران را بارها از نزدیک دیده و دست گرفته باشد. یک جورهایی حس مالکیت و داشتن ِ چیزی که برای خود خودت است و می‌توانی کنار دستت بگذاری و هرجا خواستی ببری و اختیارش را داری، حس فاتحانه قشنگی دارد. حس اینکه وقتی ظهرها همه خوابند، همانطور که دراز کشیده‌ای دگمه‌هایش را تند تند بزنی و بازی کنی. وقتی مردم از آنتن و خط دادن موبایل حرف می‌زنند، تو هم بگویی آنتن موبایل من الان فول است. زنگ موبایلت را به دلخواه انتخاب کنی. برای دوستانت آهنگ «همینه» و برای کتـگوری فامیل آهنگ تایتانیک!  از اس-ام و تعرفه‌ها و این چیزها صحبت کنی. ربطی به ندید بدید بودن هم ندارد. هرچه قدر هم پولدار باشی، دور و برت پر از موبایل باشد و صدها بار موبایل دست گرفته باشی، ذوق روزهای اول همیشه هست. به عبارتی هنوز دلت نیامده پلاستیک‌هایش را جدا کنی. بعدش اما به مرور عادی می‌شود. عادت می‌کنی به داشتن‌اش، که اگر از زندگی‌ات برود بیرون، همیشه چیزی کم خواهی داشت. دستت پی چیزی می‌گردد، از آن‌هایی که هی بگویی: «اَه پس کو؟» و همان لحظه یادت بیاید که نیست، که خودت گذاشتی‌اش دم در.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;القصه دیروز، اولین روز مرداد، ماشین‌ام را تحویل گرفتم. الان دوران نایلون روی صندلی‌هایش است و ذوق من. اینکه ماشین را بگذارم زیر بالشم و بخوابم! یا بگویم بـــــــله که سی‌دی می‌خوره. حس خوبی‌ست داشتن یک وسیله آهنی بزرگ که توی پارکینگ پارک شده و سوییچ‌اش روی میزم است و در مدارکش جلوی کلمه مالک، اسم و فامیل مرا تایپ کرده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان به راحتی می‌توانم وقتی همه ساکت نشسته‌اند و سریال می‌بینند بگویم: می‌خواهید با ماشین من برویم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سفر کوتاه یکی دو روزه، سفرهای بلند، تجربه پیچ و خم راه‌های دلنشین، مسیرهای انحرافی ِ خلوت رو به دیدنی‌های روح افزا، رفتن و رفتن و ثابت نماندن، قسمتی از آن چیزی‌ست که در ذهنم ساخته بودم و اکنون برایم میسر و سهل‌تر شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;خدایا، شکرت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 08:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
